![]() |
![]() |
|
| ادبیات و آمار |
|
خانه دوست کجاست؟ در فراسوی جهان روی عرش ملکوت پلکانی از نور می رود تا بر دوست ابدی و ازلی و همه، اوست باز بی تاب نشانی هستی؟ باز هم می پرسی، خانه دوست کجاست؟ خانه اش در دلهاست. خانه دوست همان جاست که اوست. روی گلبرگ شقایق در دشت، روی آن لاله منظومه زنبور عسل، در سرود باران، در طلوع گل نور، در طلوع،طرح پاییزی با نام شفق درغزل های اهورایی عشق، در مسیر سیمرغ، جنب عشق وعرفان، نرسیده به فنا، دور میدان کمال، کوچه پرنوری است با پلاکی روشن طرح دیوارعروجش "متا فی الله" است... (رامین قنبری) |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10 توسط پريسا |
|
|
چسب هاي لرزان مرجان دوست داشت اولين سفره هفت سينمان را خودش بچيند حتي نگذاشت من هم كمكش كنم.... از توي بغچه ي خريد هاي عروسي ترمه ي قهوه اي سوخته را درآورد جاهاي كيس شده اش را به زور با دستش مي كشيد تا صافش كند ...خودش براي تمام پارچه هاي جهيزيه اش استر دوخته بود و با نوارهاي طلايي رنگ دور دوزي شان كرده بود، سه ماهي مي شد كه كلاس خياطي مي رفت. مرجان گفت :"مادرم، قبل از اينكه شهرهاي ديگر را بزنند خدا را شكر مي كرد كه آبادان خدمت نرفتي .... ولي مدرسه را كه زدند..."هميشه موقع حرف زدن روي گونه هايش چال مي افتاد و ابروهايش را تاب مي داد، زل زدن من به دهانش حواسش را پرت مي كرد، همين باعث مي شد بريده بريده حرف بزند...بعد عروسي رفته بوديم روستا، هفت روز آنجا با هم زندگي كرديم ... يك روز قبل از عيد مثل جن زده ها اصرار كرد كه برويم شهر، خانه مان، پا پي اش شدم ببينم از چيزي ترسيده يا نه... فقط مي گفت مي خواهد توي خانه ي خودمان باشد سال تحويل را... ترمه را وسط هال روي زمين پهن كرده بود اول از همه آيينه و قرآنش را گذاشت بالاي ترمه، گفت:"حالا كه سنجد پيدا نكرديم چي كار كنيم؟..."صداي هواپیما نگذاشت جوابش را بدهم. دستش را كشيدم و خودم را رويش انداختم، آيينه ليز خورد و تكه تكه شد. هواپیما از بالای سرمان رد شد و خانه را لرزاند... مرجان من را كنار زد و گوشه ي آيينه را كه توي دستش رفته بود، بيرون كشيد ... نگذاشت من دستش را ببندم بلند شد و يكراست به دستشويي رفت... سير هاي توي بشقاب خوني شده بود .... من چسب را ضربدري به شيشه ها مي چسباندم و مرجان هي به آشپز خانه مي رفت و مي آمد، نفس نفس مي زد، ازم پرسيد:"ساعت چنده؟ چقدر مونه به سال تحويل؟ ..."حلقه ي خوني پارچه ي دور دستش بزرگتر مي شد و وقتي دستش را پشت كاسه ي آب روي ترمه مي برد، تراش روي كاسه همه ي آب را قرمز نشان مي داد. چسب را وسط شيشه رها كردم. حلقه ي چسب، آويزان، وسط پنجره، تكان تكان مي خورد. صداي پارس سگها مي آمد. انگشتم را به سمت در گرفتم:"كسي تو شهر نمونده بايد ما هم همون جا مي مونديم، بي خودي اومديم... ."بغچه ي پارچه ها كنار ترمه روي زمين بود و گوشه ي پارچه ي گل بهي ازش بيرون زده بود؛ از پارچه ي ساتن لحاف تشك اضافه مانده بود و مرجان هم از گوشه و كنارش زده بود و به شكل مربع در آورده بودش، رويش را به عكس طاووسي كه پرهايش را باز كرده، كشيده بود و دورش را با رنگ سبز دوخت زده بود ... داشتم با چسب و شيشه ور مي رفتم و مرجان بشقاب و كاسه هاي توي ترمه را گاهي به شكل ستاره مي چيد و بعد جابه جايشان مي كرد و به شكل گل در مي آوردشان؛ هنوز ده صبح بود و يك ربع مانده بود به سال تحويل... دستم را روي تكه هايي از چسب كه تويش هوا دويده بود، مي كشيدم. مرجان روي ترمه خم شده بود و وقتي پلك مي زد سايه ي مژه هايش روي گونه اش مي افتاد، آستين گشاد بلوزش را بالا كشيده بود گوشه ي لب گوشتي اش را گاز مي گرفت و كاسه هاي روي ترمه را جا به جا مي كرد....صداي رد شدن هواپیما در فضا پيچيد.... چشمهايم را باز كردم... مردها بالاي سرم نشسته بودند و كنارم پارچه ي گل بهي را گذاشته بودند ... طاووسش به طرفم پرهايش را باز كرده بود مي گفتند از مرجان هيچ چيز نمانده، فقط هفت تكه از گوشتش را از روي ترمه جمع كرده بودند و توي پارچه ي گل بهي چيده بودند... |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم مرداد 1388ساعت 21 توسط پريسا |
|
|
شمشادهای خشک آن روز خیابان خیلی خلوت بود از زهرا خانم هم که هر روز تا این موقع سه بار می آمد خانه مان و هر دفعه برای درست کردن نهارش وسایل از ما قرض می گرفت و هر بار کلی توضیح می داد که چون اینجا از مرکز شهر دور است خودش نمی تواند برود و خرید کند و بابای لیلا که آمد بهش می گوید بخرد و تا بهمان پس دهد هم خبری نبود. صدای پسر کوچکش ایمان که همش گریه می کند و شمشاد ها را با مشت می کند و توی دهانش می گذارد هم نمی آمد. دخترش لیلا گفته بود شب خانه ی مادر بزرگش پا گشای زن دایی اش است چون خانه ی ما خارج شهر و نزدیک آبادان است شب دیر وقت می شود و نمی توانند بیایند، پس شب را آنجا می مانند ولی صبح زود می آید دنبالم تا برویم خیاطی و برای عروسی دایی اش مدل لباس انتخاب کند. خانه ی مادر بزرگش نزدیک مدرسه ی بچه ها است.... آفتاب روی فرش افتاده بود و یک خر مگس بالای فرش پرواز می کرد کمی عقب تر می آمد و با سرعت خودش را به پنجره ی بسته می کوبید تقی صدا می داد و دوباره از نو زیر آفتاب می چرخید و ... لامپ را باز کردم صدای ریختن سیب زمینی ها توی روغن داغ توی اتاق پیچید سیم آویزان از سقف را با دستمال پاک کردم گرد و خاک رویش قلمبه به دستمال چسبید مامان توی آشپزخانه سیب زمینی ها را سرخ می کرد و صدای جلز ولزشان با صدای وز وز مگس قاطی شده بود دستمال را توی هوا تکاندم ذره های گرد و خاک زیر نور آفتاب توی هوا معلق چرخیدند مامان توی آشپز خانه داد زد :"تموم نشد پس؟..." ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سی ام تیر 1388ساعت 13 توسط پريسا |
|
|
بررسی وضعیت عضو پذیری موسسه ی فرهنگی هنری دریادلان در نیمه ی دوم سال 87 و نیمه ی اول سال88
مقدمه
تجزیه و تحلیل داده ها در موسسه های مختلف باعث شناسایی راه کارها و برنامه ریزی صحیح برای اختصاص وقت و بودجه موسسه مورد نظر در زمینه های مختلف مورد هدف می باشد . موسسه ی دریا دلان در جهت انجام کارهای فرهنگی و هنری ویژه ی دفاع مقدس از بین داوطلبان گروه های سنی مختلف با شرایط و استعدادهای مختلف عضو می پذیرد .این موسسه با توجه به اینکه هیچ گونه شرایط خاصی را برای عضویت در نظر نمی گیرد لذا از گروه و اقشار مختلف در این موسسه عضو می باشند و از آنجا که تمام فعالیتهایی که در این موسسه صورت می گیرد کاملن داوطلبانه می باشد هیچ مطالعه ی آماری درباره ی موسسه صورت نگرفته است. در این مقاله ابتدا با توجه به شماره عضویت افراد که از 2001 به ترتیب شماره گذاری شده بود عدد 2008 به تصادف انتخاب شد و 2008 اولین واحد نمونه انتخاب شد عدد k را که نسبت را به عدد 2008 اضافه کردیم تا پنجاه عدد برای نمونه انتخاب شوند. سپس اطلاعات اشخاصی را که دارای شماره های عضویت نمونه ی به دست آمده بودند یادداشت کردیم و با استفاده از نرم افزار spss تجزیه و تحلیل اطلاعات انجام گرفت. لازم است در این جا به این نکته نیز اشاره کنیم که تمام تجزیه و تحلیل ها با توجه به مطالبی که در درس روشهای ناپارامتری ارائه شده انجام گرفته است و بقیه ی روشها در اینجا مورد استفاده قرار نگرفته اند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیستم تیر 1388ساعت 21 توسط پريسا |
|
|
من شراب از شما نمی خواهم
شهد ناب از شما نمی خواهم شکراب از شما نمی خواهم به سرابم ره گمان نبرید سر آب از شما نمی خواهم ... (استاد منزوی) |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0 توسط پريسا |
|
|
جامعه آماری و نمونه گیری[1]
جامعه عبارت است از همه اعضای واقعی یا فرضی که علاقه مند هستیم یافته های پژوهش را به آنها تعمیم دهیم (دلاور ۱۳۷۴ص۱۱۲) یا به عبارت دیگر جامعه عبارت است از گروهی از افراد ،اشیاء یا حوادث که حداقل دارای یک صفت یا ویژگی مشترک هستند (دلاور ۱۳۸۰ص۴) جامعه آماری همان جامعه اصلی است که از آن نمونه یا نما یا معرف بدست می آید (ساروخانی ۱۳۷۲ص۱۵۸). نمونه گیری sampling یعنی انتخاب تعدادی از افراد، حوادث و اشیاء از یک جامعه تعریف شده به عنوان نماینده ان جامعه . به عبارت دیگر نمونه گیری عبارت از انتخاب درصدی از یک جامعه به عنوان نماینده ان جامعه است. نمونه گیری تصادفی عبارت است از انتخاب نمونه و جمع آوری داده ها به گونه ای که بتوان نتایج حاصل را با احتساب اندازه های خطا (که با استفاده از روشهای آماری تعیین می شوند) به یک جامعه بزرگ تعمیم داد . نمونه گیری تصادفی به این علت که اساس آن استفاده از روشهای آمار استنباطی است درسایر روشها ترجیح دارد . (دلاور ۱۳۷۴ص۱۱۵) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سوم اردیبهشت 1388ساعت 8 توسط پريسا |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
هفتم فروردین 1388ساعت 19 توسط پريسا |
|
|
بهانه هايي براي ننوشتن وقتي كه شعار مي دهند هدف ما كشف و پرورش استعداد هاي جوانان است و مثل عالم بي عمل استعدادمان را كور مي كنند. يا وقتي افسون اميني روي سن سخنراني مي كند و از نوشتن داستانهاي تازه براي كار كشيدن از ذهن خلاقمان نظر مي دهد از كجا آمار آورده كه چند نفر را در اين جشنواره اش مثل من نابود كرده؟... . جشنواره ي ستاره هاي كوير بهمن ماه 1386 با اينكه دارم شكوائيه مي نويسم ولي همش اين شعر حبسيه ي بهار به ذهنم مي آيد كه: من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد يا اين تو بميري ديگه از اون تو بميري ها نيست چون ديگر عالم ادبيات را به خدايش سپردم و برايش اخرين فاتحه ام را هم خواندم فقط به خاطر اين كشف و شهود عارفانه ي حوزه ي هنري... . براي هر انساني پيش مي آيد كه در زندگي گاهي افسرده شود و براي هر هنرمندي، خصوصن نويسنده ها پيش مي آيد كه در يك مقطع زماني دچار اين معضل مي شوند كه احساس مي كنند ديگر نمي توانند بنويسند براي من هم مثل بقيه اين دوره سپري شده و به جز دو سالي كه براي كنكور تقريبن خودم را در خانه زنداني كرده بودم يعني دو سال جز مدرسه و كلاس كنكور مي خواستم به مناسبت روز تولدم يكي از بهترين داستانهايم را آپ كنم ولي چند روز پيش در حوزه ي هنري تهران... . قضيه از اين قرار است كه چند روز پيش دوستم در مسابقه ي يوسف (جشنواره ي داستان كوتاه دفاع مقدس) مقام آورده بود(دوم شده) و ما با هم، چهار نفر، دوستانه به تهران رفتيم در حوزه ي هنري به سراغ نويسنده هاي مشهور رفتيم و مدت كوتاهي مهمانشان شديم... . بعد از كلي خستگي راه و گرسنگي كه از صبح ساعت شش كه در قطار بهمان صبحانه دادند تا ساعت يازده شب كه شام خورديم(در اين بين هر چه به مسئولمان مي گفتيم گرسنه هستيم و نهار مي خواهيم مي گفت عوضش شام خوشمزه داريم كار به جايي رسيد كه ما داشتيم از تشنگي هم تلف مي شديم و با وعده هاي مسئولمان كه مي گفت شام خوشمزه داريم گرسنگي و تشنگي را از ياد مي برديم) و در آنجا يكي از همين نويسنده ها كتاب جشنواره اي (ستاره هاي كوير)را كه ما سال پيش در آن شركت كرده بوديم، بهمان داد دوستم اول شده بود و من هم برگزيده(يه جورايي چهارم) داستان دوستم كنار داستانهاي چرت بقيه در كتاب جشنواره (مسخره است داستان نفر اول در وسط كتاب بود و جالبتر اينكه به جاي عكسم تاپ شده بود عسكم )چاپ شده بود ولي براي من نه... سال پيش پنجمين جشنواره ي شعر و داستان جوان با نام ستاره هاي كوير برگزار شد دقيقن يك روز قبل از حركت پيغام دادند كه فلاني را هم بياوريد بدون هيچ برنامه ريزي... . دقيقن دو روز بعد از پايان جشنواره من يكي از امتحاناتم را كه در سرماي زمستان سال پيش در جاده گير كرديم و به امتحان نرسيديم ،و با كلي منت كشي كه اين درس براي تمام دروس ترم بعد پيش نياز است قبول كردند برگزار كنند (در هيچ جاي دنيا نديديم كه روز قبل از حركت اعلام كنند كه شما به جشنواره دعوت شده ايد كمترين زمان براي اين كار يك هفته مانده به جشنواره است كه ملت برايش برنامه ريزي كنند نه اينكه مثل من بروند جشنواره حالشان گرفته شود و بعد از آمدن درست همان امتحان را گند بزنند و يك ترم ديگر مجبور شوند كه دوباره همان كتاب را بخوانند)... بالاخره بعد از كلي دوندگي و اينكه باباي يكي از دوستانم كارمند راه آهن بود برايمان بليط جور كرد(بماند كه براي بليط و سوار شدن به قطار هم چه مسخره بازي داشتيم) آنجا كه رسيديم در يك بروشور اسم تمام كساني را كه در جشنواره شركت كرده بودند نوشته بودند ولي اسم من نبود.... وقتي به يكي از مسئولين اعتراض كردم گفت :"ببخشيد در هر جشنواره اي يك همچين مسائلي پيش مي آيد و اين بار هم به شانس شما اين طور شده من معذرت مي خواهم..." مسئولمان هم كه پكر بودن من را ديد و فهميد كه زبانم كوتاه است بهشان گفت:"شما شانس آورديد كه خانم.... از بچه هاي خوش اخلاق ما هستند وگر نه..." اين طوري در اولين قدم بود كه فكر كردند ما گوشهايم مان دراز است و پشت گوشهايمان مخملي... در شماره بعدي نشريه ي الفبا درباره ي جشنواره نوشتند و اسامي كساني را كه مقام آورده بودند اعلام كردند اين بار هم دست گل به آب دادند و فاميل من را اشتباه نوشتند و كسي نپرسيد:" وقتي نوشته ايد اين شخص اهل زنجان است پس چرا نام فاميلي اش يك نام كردي ست به جاي تركي؟... ." تنها چيزي كه مسئول دفتر آفرينشهاي ادبي حوزه ي هنري مان بهم گفت اين بود:"اينها از اول با شما مشكل داشتند ..." و دوباره گوشهايم دراز شدند. براي بار سوم اين گند را در چاپ كتابشان بالا آوردند و وقتي دوباره باز اعتراض كردم گفتند:"امكان نداره..." و بعد از چند دقيقه پرسيدند :"پس خانم پريسا مقصودي داستان شما چاپ نشده؟..." تنها چيزي كه توانستم بگويم اين بود:"فاميل من مقصودي نيست..." نمي دانم چرا اينقدر من در ذهن اين اشخاص تغيير هويت مي دهم جالبتر اينكه به جز "ميم" در فاميلي من هيچ حرف مشتركي با مقصودي وجود ندارد... نمي خواهم استعداد من را كشف كنند و پرورش دهند. من استادم قبلن استعدادم را كشف كرد پرورشش با خودم (كه ديگر قيد پرورشش را زدم) .... ترجيح مي دهم بي خيال ادبيات شوم و بنشينم عين آدم درسم را بخوانم چون از داستان نويسي كه چيزي عايد من نمي شود (به جز ربع سكه شان كه فقط گذاشتنش را روي ميز ديدم) حداقل مي توانم با انجام چرت ترين و پيش پا افتاده ترين آزمون آماري صد هزار تومان به جيب بزنم، چه برسد به انجام آزمون هاي پيشرفته و اينكه فعلن در اين مقطع همه ي اداره ها منت كسي را مي كشند كه داراي تخصص آماري باشد ... . سال بعد هم كه كنكور ارشد دارم و بايد سخت درس بخوانم و ديگر خواندن شاهكار هاي ادبيات وقتم را نمي گيرد و با اينكه دانشجوي فوق هستم مي توانم در دانشگاهها تدريس كنم(محال است كه يكي از دانشجو هاي فوق رشته ي آمار حتا اگر ترم اول فوق باشد در دانشگاهها نتواند تدريس كند ) كلاسهاي آموزش داستان نويسي را هم واگذار مي كنم، چه بسيار نويسنده و داستان نويس كه بتوانند اداره ي كلاس آموزشي را به جاي من به عهده بگيرند. براي سرطاني ها هم به جز مقالات آماري و براوردهاي عددي ديگر چيزي نمي نويسم... بقيه هم بروند يخ حوض بشكنند تا مگر اينكه يكي مثل من را پيدا كنند كه بتوانند همان گونه كه استعداد من را پروراندند استعداد آنها را نيز بپرورانند.... عطايشان را به لقايشان بخشيدم... . |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم اسفند 1387ساعت 19 توسط پريسا |
|
|
نقد كتاب شطرنج با ماشين قيامت[1] شطرنج با ماشين قيامت نوشته ي حبيب احمد زاده است در جلد داخلي كتاب راجع به نويسنده نوشته شده: احمد زاده متولد 1343 در آبادان (اصليت پدري،دلوار بوشهر)؛ تحصيلات: كارشناسي ارشد ادبيات نمايشي از دانشگاه هنر تهران
شطرنج با ماشين قيامت با مضمون بديع خود، پديده اي منحصر به فرد در مجموعه كتابهاي جنگ هشت ساله است و جسارتها و نوآوري هايي در تمامي فصل هاي كتاب به چشم مي خورد . شايد بتوان اين كتاب را بيشتر يك اثر فلسفي – اجتماعي خوانده، كه صفحه ي جنگ را به تصوير كشيده است . شطرنج با ماشين قيامت هم اكنون توسط پروفسور پل اسپراكمن در حال ترجمه به زبان انگليسي است و در آينده اي نزديك در آمريكا منتشر خواهد شد. جوايز اين كتاب در كمتر از يك سال پس از چاپ اول به شرح زير است: - جايز ادبي اصفهان به عنوان بهترين رمان(85) - كتاب سال جايزه شهيد حبيب غني پور به عنوان بهترين رمان دفاع مقدس (85) - تنها رمان تقدير شده كتاب سال دفاع مقدس(85) - كانديد نهايي كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعات كشور(85) - كانديد نهايي بخش رمان كتاب سال جمهوري اسلامي ايران(85) - كانديد نهايي كتاب سال قلم زرين(85) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوم اسفند 1387ساعت 13 توسط پريسا |
|
|
1.سلام 2.شايد براي گذاشتن اين پست زمانش گذشته باشه (تقصير من نيست كه شب يلدا نزديك امتحاناته) ولي هيچ وقت انسانيت بيات نمي شه،هموني كه راز ماندگاري اديان آسماني شده، نه نمي خوام درباره ي كتاب معارف حرف بزنم حتا نمي خوام براي ربط دادن اين پست به اين روزها بگم:"كربلاي جبهه ها يادش بخير..." حتا نمي خوام احساسات تون رو تحت تاثير قرار بدم (از اين جور نوشته هاي سانتي مانتال بي زارم) ولي مي خوام چيزي رو و حسي رو كه خودم با تمام وجود احساسش كردم براتون بنويسم...خواهش مي كنم خيلي خيلي خوب بخونش و تو نظرات براش يه عنوان هم انتخاب كن....ممنونم. 3.اين چيزي كه مي خوام درباره ش بنويسم مربوط مي شه به شب يلدا و فرداي اون (صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود )... براي من كه دميد... شب يلدا چي كار مي كردي؟ كجا بودي؟ ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم دی 1387ساعت 19 توسط پريسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اولدوز پانزدهم و سي ام هر ماه در زمينه ي ادبيات و جزوه ي الكترونيكي آمار به روز مي شود.
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|